خیلی ساده ،دختر رسید ، پسر نیومده بود ،دختر یه سیگار روشن کرد ،یه کم راه رفت ،ایستاد،پسر دستشو گذاشت رویِ شونۀ دختر و بَرِش گردوند و ازش لب گرفت ، پسر که لبش رو از لبِ دختر برداشت ،مردی پسر رو برگردوند و بوسید.دختر جیغ کشید ،دویید و رفت . پسر خودش رو توی بغل مرد انداخت ، مرد پسر رو از خودش جدا کرد و محکم توی گوشِ پسر زد. پسر هم چاقویی تویِ شکمِ مرد فرو کرد ، خون از دهنِ مرد بیرون پرید ،پسر همۀ خون ها رو مکید ،مرد به زمین افتاد ،پسر دنبالِ دختر دویید…همین
August 7, 2010 - Posted by funeral_parade_of_rose - 20 Comments
تقدیمی
نوشت تقدیم به همّه،همّۀ همّۀ همّۀ ما که عشقمون رو از دست دادیم
پسِ پس نوشت
شکوفۀ اندوه محشره، آشنایی زدایی انگار تو خون و رگشه،غریبه89 انگار طنز نویس بدنیا اومده،چقدر خوبه بلاگرامون انقدر خوبن.یه وبلاگِ باحال پیدا کردم توش فقط یه پست هست ولی خیلی خوب نوشته،متنش زیادم طولانی نیست ولی مهمه به نظرم ،اسمش هست انسانیت لزومن بد نیست
پس نوشت
آقایانِ شجاعِ زندانیِ سیاسی که اعتصاب غذا کردید،من گوه خوردم که آزادی خواستم و شما افتادین زندان و حالا دارین می میرین به خاطرِ اینکه اینجانب به سرم زد آزادنه زندگی کنم،برادرهای گلم،بسه تو رو جانِ هرکی دوست دارین دیگه اعتصاب بسه،ارزش نداره به خاطر امثالِ من که ترسو هستیم ولی عاشقِ آزادی،شما اون جونِ قشنگتون رو از دست بدین.بسه آقا بخورید سالم باشید،بودن به از نبود شدن هست دوستای گلم.نیگا کنین،آخرش چی می شه یه عدّه آدم ضایع مثل من می خوان آزاد باشن دیگه،شما که نباشین حال نمی ده.بچه ها بسه جانِ مادراتون بسه دیگه.من غلط کردم من معذرت می خوام من سعی می کنم که حقوقِ مردم رعایت بشه
نوشت
بی اف ظرفِ شام به دست درِ اتاقش رو باز کرد ، برق رفت، سفیدی بالش وسطِ اتاق چشمشو گرفت.کورمال کورمال جلو رفت ،شام رو گذاشت زمین و بالش رو بغل کرد و نوازشش کرد و دستش رو برد داخل بالش و با پرهایِ بالش بازی کرد.نسیمِ خنکی که از پنجرۀ کوچیکِ اتاقش یه لحظه وارد شد،عرقش رو پاک کرد
پی نوشت
باشه…عیب نداره…بکشید…هر کی که دوستش دارم و دوستم داره رو بکشید…می دونی “حاجی” ولی فریدون فرخزاد خیلی مرد بود،نمی ترسید از مرگ،مثلِ من نبود …می گفت من رو بکشید ،دیگران رو بذارید زنده باشن حال کنن با زندگی،من خیلی می ترسم.18 سال گذشته از فریدون
پیِ پی نوشت
آها
هی می گم یه چیزی می خواستم بگم
یه آقایی بود که اصلا هم ادعا نداشت که آقاست یا خانم و گفته بود:انسان دشواریِ وظیفه است
July 31, 2010 - Posted by funeral_parade_of_rose - 15 Comments
تقدیمی
نوشت تقدیم به عیسی سحرخیز است
پس نوشت
لذّتِ خندۀ دیوانه بارِ همراهِ وحشت رو تجربه می کنم با این سه دوستم،رودین(تمشک یا گلنوشِ سابق)،کژال،نیما. گروتسک نوشتن کارِ هر کسی نیست،بارها تلاش کردم و شکست خوردم در گروتسک نویسی.لذت گروتسک نویسی رو تویِ وبلاگ هایِ عالیِ رودین(تمشک و گلنوشِ سابق) که متاسفانه الان بسته شده وبلاگش ، وبلاگِ عالیِ م ش ت ی ا ش ب ا ح د ر م ا ل ی خ ول ی ا م ی ر ق ص ن د می دیدم و حالا یه دوست دیگه با پستِ محشرش، گروتسکی عالی رو به نمایش گذاشته:نیما از من از ستاره سوخته ام واقعا این پستش نمایش عالی از یک گروتسک به تمام معنا بود،از دستش ندین
و متاسفم که بگم تراژدی رو با تمامِ وجودم توی متنِالی عزیزم درک کردم و شما هم می تونید با این غمِ سیاه و تاریک آشناتر شید،با تراژدی
نوشت
بی اف زد رویِ دوشِ فیروز و گفت :همینجا
فیروز وایستاد ، بی اف از روی دوش فیروز پرید پایین و تا برسه پایین چند ثانیه طول کشید ، یادته که فیروز بیشتر از 3 متر قد داره،دقیقاً نمی دونم چقدر،10 متر یا 5 متر یا… نمی دونم
فیروز نگاه کرد به سر درِ جایی که بی اف می خواست بره توش و خوند:محلِ رسیدگی به جرایمِ ذهن هایِ پویا، زیرِ نظرِ مهربانترین مردِ تمامِ جهانِ هستی
فیروز یه سیگاریِ گراس روشن کرد .بی اف چشمکی به فیروز زد و رفت تو
بی اف از یه سالنِ روشنِ صورتی رنگ با لامپ های آبیِ آسمونی رد شد که توش پر بود از شیشه هایِ دربازِ ادکلنِ کریستیان دیور .هیچ نگهبانی نبود
بی اف واردِ یه اتاق شد . یه مرد اندازۀ عنکبوت پشت میز گنده ای به اندازۀ تهران نشسته بود
یه صندلیِ چرمیِ بزرگ از گوشۀ اتاق شروع به حرکت کرد و جلویِ بی اف متوقف شد.بی اف رویِ صندلی نشست
مردِ عنکبوت شکل گفت:نیازی نمی بینم که خودم رو معرّفی کنم، واقعاً هیچ نیازی نیست ،همۀ دنیا می دونن که من مهربان ترین بازپرسِ تفتیشِ عقاید هستم .اما فکر می کنم برایِ شما انسانِ حقیر لازم باشه این مسالۀ پیشِ پا افتادۀ مربوط به دادرسی رو توضیح بدم که شما کاملاً آزاد هستید بعد از اتمامِ دادگاهِ فرمایشی و بسیار عادلانه ای که براتون در نظر گرفتم و به زودی شما در آنجا بدونِ حضورِ هیچ وکیلی و در کمالِ عدالت محاکمه و محکوم خواهید شد، همۀ صحبت هایِ کفرآمیزتون رو پس بگیرید
مردِ عنکبوتی شکل با صدایی آهسته به بی اف گفت :شما پسرِ خوشگلی هستید
مردِ عنکبوتی این بار با صدایی بلند گفت:رسالۀ شما در موردِ یک رابطۀ دال و مدلولی و یک رابطۀ خاصِ تقابلی بر اساسِ دلالت هایِ کلامی ،تماماً کفر آمیز بود.مخصوصاً ادّعایِ شما مبنی بر اینکه می توانید بر خلافِ انسان هایی که در سیستمِ بدونِ نقصِ حکومتیِ من کار می کنند ، رابطۀ دال و مدلولی را در نظر بگیرید که در آن خطِ فاصلی بین دال و مدلول هست . این دقیقاً بی شرمانه ترین جملۀ شماست،شما گفتید که: تقریباً عقیده دارم ، زنجیرۀ دال بر طبقِ قوانینِ خودش به حرکت در می آد و ارتباطی هم با دلالت نداره
مردِ عنکبوتی شکل از پشتِ میزِ بزرگش که این بار به بزرگیِ قارۀ اروپا شده بود بلند شد و گفت:من ایمان دارم که دادگاهِ محترم یقین پیدا خواهد کرد که شما هیچ دفاعی نمی توانید از خودتان بکنید و چاره ای به جز پس گرفتنِ سخنانِ کفر آمیزتان نخواهید داشت
مردِ عنکبوتی پنجرۀ اتاق رو باز کرد و گردبادی با سرعتِ 1 کیلومتر در ساعت واردِ اتاق شد .مردِ عنکبوتی شکل عصبانی شد و پنجره را بست و رو به بی اف کرد و لبخندی زد گفت:اما من به دادگاهِ محترمِ مستقلِ عادل دستور خواهم داد تا به شما این اجازه را بدهند تا از خودتان دفاع کنید ولی به یک شرط
مردِ عنکبوتی شکل به سمتِ بی اف رفت و زیپِ شلوارش رو باز کرد و آلتش رو جلوی دهنِ بی اف گرفت
بی اف به صورتِ مردِ عنکبوتی نگاه کرد و بعد از اینکه لبخندی زد، به صورتِ مردِ عنکبوتی شکل تف کرد ،مردِ عنکبوتی شکل فریادی کشید و همزمان با فریادش ،شعله هایِ آتش از زیپِ شلوارش بیرون زد
بی اف قهقهه زد ، مجسمۀ فرشته عدالت هم که لخت رویِ دیوار وایستاده بود قهقهه زد و ترازویِ کجش کمی صاف شد اما صدایِ قهقه ای از آسمان نیومد
پی نوشت
میرحسین موسوی گفته که :بنده هنوز لب به سخن درباره دهه اول انقلاب باز نکرده ام و هیچ گاه هم میل نداشته ام در این باره صحبت کنم. ولی ظاهرا مجبورم در ادامه این تحریف ها برای دفاع از رزمندگان سلحشور و مدیران برجسته ای که در این میان سهم عمده داشتند، ناگفته های خود را بگویم و نیز بگویم که استعفای سال ۶۷ بر سر چه بود
پیِ پی نوشت
با اینکه من سبزم و به میرحسین علاقه دارم اما ایشون رو به خاطر پنهان کاری یک خیانتکار می دونم تا زمانی که دست از پنهان کاری برداره
July 27, 2010 - Posted by funeral_parade_of_rose - 21 Comments
من گریه بلد نیستم،دوستم امشب گفت: مادرش که زندان بوده سالها پیش،پسرِ سه ساله اش ،یعنی برادرِ بزگترِ دوستم هم باهاش تو زندان بوده ،اونجا پسر کوچولو تبِ بدی می گیره که دلیلی می شه بر عقب افتادگی همیشگی اش از ذهن.من گریه بلد نبودم
شعر تقدیم به دوستم که خودشم نمی دونه چقدر بزرگواره
July 24, 2010 - Posted by funeral_parade_of_rose - 18 Comments
تقدیمی
نوشت تقدیم به سالمرگِ شاملو است و نه تقدیم به خودِ شاملو
پسِ پس نوشت
این،خیلی راحت نیست از شخصیتی گفتن که گفته ها درباره اش بسیار هست و هیچ کدوم هم ادعا نکردن که تونسته باشن حق مطلب رو ادا کرده باشن،حالا سختی کار اینجاست که این همه گفته ها معمولا از بزرگانِ ادبیات بوده در باره این شخصیت.از “شاملو” حرف می زنم.نمی خوام بگم که شاملو قهرمان بوده،می خوام بگم شاملو خودِ زبانِ فارسی بوده
خانوادۀ من،تصورش هم سخته که من بخوام در بارۀ شاملو ،با این اطلاعاتِ ضعیف و نحیفم از ساختارِ ادبیاتِ فارسی،حرفی بزنم اما وسوسۀ گفتن از شاملو چیزی نیست که به این راحتی رها کنه منو
شما این چیزی رو که می خونین،در حکمِ یه تلاش بذارین -از کسی که خیلی چیزها از شاملو یاد گرفته-برایِ ادایِ احترام به اون
نوشت
اگه بگم شاملو شکلِ سادۀ زبانِ ایرانیان بود،بیراه نگفتم.شاملو حالا از نگاهِ من البته، افسانه های مقدس رو به یاد می آورد ،خیلی جاها،مثلا تویِ شعرِ “خفتگان” از قیام شهرِ ورشو میرسید به صورتِ مادیِ خداوند که در افسانه های مقدسِ سفرِ پیدایش ازش یاد شده و می گفت: “…که شباهتی از یَهُوه به میراث برده باشد…”یا وقتی که از اون افسانه مقدس معروف می گفت :”…تو بی خیال و بی خبری… و قابیل -برادرِ خونِ تو-…راه بر تو می بندد…” … شاملو برای من یادآورِ افسانه های پهلوانی بود ،خیلی جاها،مثلا از پاشنه آشیل می گفت و اسفندیار ،می گفت:”…و شیرآهن کوه مردی از این گونه عاشق…میدانِ خونینِ سرنوشت…به پاشنۀ آشیل در نوشت…”یا می گفت:”-آه اسفندیارِ مغموم!…تو را آن به که چشم…فرو پوشیده باشی!”و اینها رو در بارۀ اعدام می گفت و از اینها به اعدامِ مهدی رضایی اشاره داشت.شاملو برای من اسطوره ها رو دوباره زنده می کرد ،خیلی جاها،اون می گفت از سی زیف و از پرومته و از … مثلا نگاه که می کنیم به شعرِ “تنها…” وقتی که می گفت:”من از دوری و از نزدیکی در وحشت ام…خداوندانِ شما به سی زیفِ بی دادگر خواهند بخشید…من پرومته ی نامرادام…”.شاملو برایم چیستان می ساخت ،اوووه خیلی جاها،مثلا وقتی که می گفت:”تک سرفه ای ناگاه…تنگ از کنارِ تو…آه ،احساسِ رهایی بخشِ هم چراغی!”تویِ شعری که به ایرج کابلی خطاب کرده بود و من رو می ذاشت تویِ حسرتِ اینکه تک سرفه چیه که ناگهان من رو در یک احساس خوشایند شریک می کنه؟شاملو ضرب المثل ساز هم بود،نبود؟بود!مثلا اونجا که می گفت من دردِ مشترکم و این شد ضرب المثل بین مردم.شاملو گزارش می داد،اصلا کار اصلیش به نظرم گزارش بود،مثلا توی شعرِ “مرثیه” گزارشِ مرگِ نوروزعلی غنچه رو می گفت،تویِ شعرِ “قصیده برایِ انسانِ ماهِ بهمن”از قتلِ تقی ارانی گزارش می داد،شعرِ “نازلی” که گزراش مرگِ وارتان بود و …شاملو حکایت-لطیفه داشت تا دلت بخواد،مثلا نگاه کن دوست عزیزم چه قشنگه این شعر:”یه مردی بود حسین قلی…چشاش سیا لپاش گلی…غصه و قرض و تب نداشت…اما واسه خنده لب نداشت…”خلاصه خانوادۀ گلم،از نگاه من شاملو همون زبانِ فارسی بود بلکه هم شاملو ساختارِ زبانِ جهانی بود
وبلاگ رنگینکمانیهاکه توی لینک های من هست ،توسط عده ای از دوستان خوشفکرمون راه اندازی شده و روزِ خاصی رو برامون در نظر گرفته تا فارغ از هر مناسبتی عشق ورزی کنیم به همدیگه.از همشون ممنونم و من این روز رو به رسمیت می شناسم
پس نوشت
شاید دو تا دوست خیلی خوبم از ایران برن اما هیچوقت از یادم نمی رن.همینجا آرزو می کنم اگر رفتن،خوشبخت باشن و اگر نرفتن،خوشبخت باشن.همینجا می گم که برادرانه دوستشون دارم.اونها بهترین لحظاتی از امید رو برای من زنده کردن.بوس حاجی،بوس هرمزد
نوشت
شاید بِ خاطرِ دور بودنِ زمانش درست یادم نمی آد،وقتی کِ بچه بودم ، سالِ 1756 بود،یِ سال اینورُ اونور.مادرم برام افسانه ای رُ خوند تا خوابم ببره.افسانۀ “هرمزد و رامین”.خوب یادم نیس اما یِ چیزایی کِ یادمه رُ می گم تا خوابتون ببره.مادرم تعریف می کرد کِ اون قدیم ترها،مادرم می گفت سالِ 8000 بوده کِ خدایی بِ نامِ هرمزد عاشقِ شاهزاده ای بِ نامِ رامین می شه.هرمزد خودش رُ بِ شکلِ یِ پسر در می آرهُ وقتی کِ رامین تویِ قصرش از خواب پا می شه می بینه کِ یِ پسر بغلش خوابیده.نمی دونم مادرم چی گفته بود ولی همینو می دونم کِ بِ خاطرِ یِ طلسمِ قدیمی،تا رامین بدنِ هرمزد رو لمس می کنه،بِ جایگاهِ خدایان پرتاب می شه و خدایِ خدایان دیگه بهش اجازه نمی ده بِ زمین برگرده و هرمزد انسان باقی می مونه
پی نوشت
در طویله بازه و توش پر میکروفون و دوربین،طویله بیست و چهار ساعته درش بازه.طویله پر شده از الاغ هایی که بی محدودیت عرعرشون رو به گوش غزال ها و گوزنها می رسونن و به زیبایی اونها حسادت می کنن.طویله پر از دروغه و البته آب طویله رو برداشته.توی طویله بیست و سی داریم،گزارش زنده سانسوری فوتبال هم داریم.در طویله بازه
July 18, 2010 - Posted by funeral_parade_of_rose - 13 Comments
تقدیمی
نوشت تقدیم به هنری جیمز به خاطر فلوبر
پسِ پس نوشت
ایرانیان حق دارند شاعرانه زندگی کنند
پس نوشت
نمیدونم کی به خاطرِ چی گفته بود:” مرگ سرچشمه و گوهرِ زندگی است.گذشته آیندۀ اکنون است.پاسخ پیش از پرسش مطرح می شود.” اما می دونم این 3 جمله رو خیلی خیلی دوست دارم
نوشت
یِ ظهرِ گرم کِ خیلی خوابم می اومد و یِ کم سردرد داشتم، خرمگس به من گفت کِ یِ شب وقتی فیروز آخرین سیگاریِ گراسش رُ خاموش کرد بهش گفته بود کِ یِ بار بی اف گفته بوده کِ با اینکه قدِ درویش زیاد بلند نیست اما بخاطر ادکلنش کِ بویِ چوب می ده خیلی ازش خوشش می آد.عبدالله همون موقع به بی اف و فیروز گفته بوده کِ مطمئنه ادکلنِ درویش بویِ چوب نمی دهُ تازه قدِ درویش خیلی هم بلنده و عبدالله هم بخاطرِ همین کِ قدِ درویش بلنده ،عاشق درویشه .بعد فیروز دوباره یِ سیگاریِ گراس دیگه روشن کرده بودهُ بِ خرمگس گفته بوده کِ وقتی بی اف و عبدالله این رُ گفته بودن ،فیروز بهشون گفته بوده کِ درویش قدش کوتاه هستُ اصلا ادکلن نمی زنه
خرمگس اینهارُ کِ گفت بهم نگاه کردُ خندیدُ گفت کِ هر سه تایِ اونا راجع بِ درویش اشتباه می کردن
پی نوشت
خیلی ها از بچگی بهم می گفتن که من لوسم.خیلی ها هم الان که بزرگتر شدم می گن بهم که پرت و پلا می گم.راستش اگه لوس بودن همونی بود که وقتی بچه بودم،بودم،من لوس بودن رو دوست دارم و البته خیلی عاشق پرت و پلا گویی هستم و فکر می کنم این شکلِ بدونِ سانسور زبان ، بهترین فرمِ زبانی هست
عبدالله کِ کنارِ پنجره واستاده بود ، همونطور کِ بِ بیرون نیگا می کرد ،بِ بی اف گفت:نیگا کن
بی اف چشماشو باز کرد
عبدالله از اینکه حالا چارتا چشم تو اتاق هست نَ فقط دُ تا چشمِ خودش خیلی خوشحال شدُ گفت: من می دونم چرا هر روز صُب می ره بیرون
بی اف چشماشُ بست ، دوباره کِ باز کرد ،پسر کوچولویی رُ دید کِ زیرِ یِ سنگِ پنچاه تنی کِ با یِ نخ از سقف آویزون بود واستاده بودُ داشت تنِ لختِ گلِ سرخی رُ با یِ پیرهنِ نازکِ سبز می پوشوند
پی نوشت
چرا من به پروانه معصومی می خندم اونم از ته دل؟ و به محمد رضا شریفی نیا و افشین قطبی؟و به احمد نجفی؟راستی هنر بند به کی می گن؟
:پیِ پی نوشت
اِبی کت و شلوار خاکی رنگی پوشیده بود و صاف و سیخ وایساده بود و می خوند :وقتی که من عاشق می شم ترانه هام عاشقترن و من فکر می کردم که اون موقع ها ،خیلی قبل تر از انقلاب پنجاه و هفت چرا انقدر برای من زیباست؟فقط چون گذشته ؟چرا بغض می کنم وقتی که هنرمندای اونموقع ها رو می بینم؟چرا از شنیدن صدای فریدون فرخزاد و یاد فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان و سهراب شهید ثالث و شنیدن درباره مرتضی ممیز و خوندن درباره صادق هدایت و خاطراتی که از رضا قطبی تعریف می شه و … اون همه آدم ها … اونهایی که الان انگار کاریکلماتورهای پرویز شاپور شدن دیگه بغض می کنم؟منکه عاشق آینده و پیشرفت و دور شدن از گذشته ام؟قضیه چیه؟چرا اشعار شاملو و صدای فرهاد فراموشم نمی شه؟بقیه چراها رو چطور بگم وقتی چشمام اشکی هست؟فریدون فروغی و بیژن مفید و صدها شاهکار هنری ایران جلوی چشمام می لرزن چون اشک مثل همیشه دلیلی برای شکست نور و لرزون دیدن حقیقت هاست.
July 8, 2010 - Posted by funeral_parade_of_rose - 16 Comments
تقدیمی
نوشت تقدیم به شکلوفسکی برای میشل بوتور+سولاریس اسم یه فیلم بود از تارکوفسکی عزیزم
پس نوشت
بی اف با پسر پمپ بنزینی ، یادتون هست ؟ توی خانقاه داستاناشون بود، بی اف با پسر پمپ بنزینی خیلی س.ک.س داشتن اما کسی که عشق بی اف بود یه پسر روس بود به نام تودورف که عادت داشت به بی اف شکلات هدیه بده،شکلات هایی که توی جعبه بودند
بی اف توی اتاق تودورف چشماش رُ باز کرد ُ شروع ب ِ مکیدن تودورف کرد.تودورف بی اف رُ از خودش جدا کرد و لباسش رُ ب ِ آرومی درآورد ُ زبونش رُ توی ِ دهان ِ بی اف فرو کرد.طعم ِ خون دهان ِ بی اف رُ پر کرد.
بی اف شستش رُ از دهانش درآورد ُ گذاشت توی ِ یخچال
پی نوشت
فردا 18 ت.ی.ر هست! همین کافیه
پی پی نوشت
از شایان ممنونم که کمک کرد تا لینک هام رو سر و سامون بدم.برای اون و عشقش آرزوی موفقیت دارم